(54)حال خوب من و شما نداره که!!:))

همینجور یهویی دلم خواست حال خوبمو باتون درمیون بذارمsmiley

با این آهنگ به عنوان پس زمینه:

 

 

 

بعدِ کلی امتحان دادن...
بعدِ کلی بیخوابی کشیدن...
 
روی تخت گرم و نرم دراز میکشی...
فقط و فقط به رِلَکس کردن فکر میکنی...
 
بعدش هم یه آهنگ دوست داشتنی پِلِی میکنی...
میای تو وبلاگت و دستی به پست میزنی...
 
***
 
همیطور که داری کیف میکنی یهو فینگیل میپره روت...
و با افتخار میگه: میافنین...آب ریختم رو گوشیت تمیزش کردم!!!
 
من indecision
گوشیم frown
فینگیل خانم laugh
 
+خب قرار نبود اینجوری شه... منتها فینگیل جان دقیقا تو اون قسمت سه ستاره ترکوند حال خوبموsad
++هیین!به جای حال ِ تیتر نوشته بودم "خال"!!surprise
مهرآ :) ۸ نظر

(52)قلیه میگوP: +فینگیل نامه!

قلیه میگو جان...خوشمزه ترین غذای دنیا!!!

تازه نسبت به قلیه ماهی هم کلی مزیت داره...
مثلا:
1-میگو داره:)

2-نیاز نیست واسه درست کردنش شیش ساعت خار جدا کنی...چون میگو داره!:))

3-خوردنش با استرس پاره شدن مری، با خار، همراه نیست...چون میگو داره!:)))

4-میگو داره!:))))

5-میگو داره!:)))))

6-میگو داره!:))))))
.
.
.
بینهایت-میگوووو داره!:))))))))))

امضا:یک عدد فدایی در راه میگو:دی



+سوّمی ها و پیییش دانشگاهی ها...با نهایی چه میکنید؟؟:)

++دوراز چشم مامان جان واسه فینگیل رُژ زدم...
چپ میره...راست میره...هی میگه: ببین رُژَم پاک شده...ببین،ببییین...کمرنگ شده...ببییییین!!!
یعنی چکار باید کرد با این دهه نودیا عاخه؟؟؟!!
مهرآ :) ۵ نظر

(44)تو که خودِ منی فینگیل[ریمیکس شده!!]

+ماشینَ رو ببین..! چه رنگیشو دوست داری؟!

در حال بالا پایین پریدن:صولتی صولتــــی!

+ای جانم ماشین باربی میخوای بخری؟!

با هیجان میگه:آله واسه هَمّتون ماشین باربیِ صولتی میخَلَم...


این یه بخشی از مکالمه ی مادر جان و فینگیلِ!
به جمله ی آخر که میرسه،
مامان با خنده به من میگه:این چرا حرفاشم شبیه توِ؟

"دو نقطه دی"طوری میگم:بس که گلم خدا یه نسخه دیگه از روم درست کرده!

بابا از اون طرف:آخه خدایا!تو هم کپی پیس؟!

*اینجانب بچه که بودم میخواستم واسه همّه 206 آلبالویی بخرم:)
+میدونم میدووونم قراره پست نذارم ولی اینو حیفم اومد ثبت نکنم!دو نقطه دی
=خدا قبله امتحان زیست هیشکی رو دچار سرماخوردگی شدید نکنه!به زوره دو تا آمپول سرِپام من:(
مهرآ :) ۷ نظر

(35)خوابِ کتابخونه+مچل شدگانیم!!

پارت1:

امروز در صدد رفتن به کتابخانه برآمدندی و بسیار هیجان انگیزانه بودندی...

که ناگه آسمان و زمین بر بگشتندی و مادر جانمان و پدر جانشان مخالفت بکردندی...

در جمله،

سر افکنده شدندی و به سوی منزل روانه گشتندی و فی الطریق برای کتابخانه مرکزی دستی به نشانه ی "بای بای"بجنبانیدندی!!!

*عاقا تقصیر آقای عبدیه!امروز داشت "نثر بیهقی طوری"حرف میزد سر کلاس!دو نقطه دی*

+اومدیم خونه و بنده تا همین یکم پیش غش کردم از خستگی!!خوابِ کتابخونه بود به نوعی!باشد روزی دیگر...

++مادر جان میگه من کی مخالفت بکردمدی؟! فقط گفتم کسی نیست برت گردونه خونه و اذیت میشی و اینا!:)

 

پارت 2:

نشستیم داریم حرف میزنیم،"فینگیل"با کالسکه اش اومده پیشمون،

به داخل کالسکه اشاره میکنه میگه:بَتَنی بدار(بستنی بردار)!

بهش میگم:بستنی کو؟!0_0

میگه:اینجاااااس...

یه بستنی برداشتم!!! داشتم نگاش میکردم ببینم دقیقا چه مدل بستنی ایه!!!:/

میگه:بوهور دیگه( بخور دیگه)!

خلاصه هر کدوممون یه بستنی برداشتیم و با کلی ادا خوردیمشون!!!!

دوباره بستنی تعارف کرد، مام گفتیم دستشو رد نکنین، یکی دیگه برداشتیم...
تقریبا وسطای بستنی بودیم که شروع کرد جیغ زدن که:نهورینش...نهورششش...بتنیام تموم شد!( خودتون میتونین ترجمه کنین دیگه:دی)
خواهر جان سریع بستنیه نصفشو گذاشت تو کالسکه، اما فینگیل به جای آروم شدن زد زیر گریه!
بش میگم:چته؟!
با گریه میگه:کالسکه ام کثیف شد!!!:|
و در نهایت اینکه:مچل شدگانیم!!!
مهرآ :) ۶ نظر

(34)امان از فینگیلا!!

وای وای خدا...ما چیکار کنیم از دست این دهه نودیای جهش یافته؟؟!

فینگیل با لباس نارنجی و کتاب به دست،اومده تو اتاق میگه میخوام پیش تو بخوابم!

کتاب "نی نی کوچولو"رو ازش میگیرم و بهش میگم خب بخواب رو تخت تا واست شعر بخونم بخوابی!

هنوز کتابو باز نکرده ام که شروع میکنه به داستان گفتن درباره ی عکسای کتاب(با اون مدل صحبت کردنش که نیاز به یه مترجم حرفه ای داره و اون کشش خاص کلماتش!)


فینگیل:نی نی کوچولوووو...هباساشو دَ میاعه...میهینه...میوه میهوعه...هاااام...بعععععد...(نی نی کوچولو لباساشو درمیاره میشینه میوه میخوره)

من:بچه آروم بشین تاشعر بخونم برات...

فینگیل:نه...نی نی کوچولووو...بَآم هِر میهونه...میهابم اینجا...(نی نی کوچولو برام شعرمیخونه میخوابم اینجا)


بعده کلی کلنجار رفتن راضیش میکنم آروم بشینه تا ازش سوال بپرسم...


من(به عکس شیر اشاره میکنم):این چیه؟

فینگیل(یه نگاه بهم میندازه و با تعجب میپرسه):این چیه؟؟!

-:چه حیوونیه؟

+:حیوووون؟!

-:عاره...همون که تو کارتونه بود...

+:کجا؟!

-:همون حیوونه که دوسش داشتی..اسمش چیه؟

+:چیییی؟!

-(با حالت گریه):بگو اسمش چیه دیگههه...

+(با یه خنده ی خبیث):هیره(شیره)


خلاصه که ماجرایی داشتیم ما...سرتمام رنگا و حیوونا و وسیله ها همین بازی رو سرمون در آورد!

همه رو بلد بودا...فیلممون کرده بود به نوعی!!!:|



+بیاین وقتی از موضوعی اطلاع کامل نداریم،

راجع بهش قضاوت نکنیم...

شاید قضاوت ندونسته ی ما دل کسی رو بد بشکونه...


++بیاین وقتی از چیزی مطمئن نیستیم،

دربارش کسی رو متهم نکنیم...

شاید اتهام ما دید اون فرد رو نسبت به خودش عوض کنه...

مهرآ :) ۹ نظر
یکی بود....هیچکس نبود..!
یه جهان خاکستری بود و یه دخترک ...
که همه آرزوش این بود که دنیاشو رنگی کنه...
دوست داشت دور خودش بچرخه...
و بخنده...
و زندگی کنه...
حالا این شما...و اینم وبلاگ دخترکی...
که شعرهاش انعکاس احساسشه...

+این نوشته ها مثل بچه های من میمونن! لطفا کپی نکنین حتی با ذکر منبع:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان