(5)منه "سر" در "گم"

بعضی وقتا هست که "خود" آدم با "مغز"اش قهر میکنه...

هر چقدرم که "مغز" خواهش کنه، تمنا کنه، منت کشی کنه و..و..و.."خود" از موضع اش کوتاه نمیاد...

آدم نمیدونه به پیانوی "مغز" برقصه...یا به فلوت "خود"

اینجاس که دچار یه حالتی میشه به اسم"سردرگمی"


دچار یه حالتی شدم به اسم سردرگمی...

"مغز" ام یه هدف گذاشته واسه خودش و حاظره جونشو بده واسه رسیدن بهش...

"خود"ام لم داده رو مبل...میگه به من چه...هدف "مغز"عه...خودش بهش برسه...

یه ساعتایی مغز برنده میشه...

یه ساعتایی هم خود...

البته من طرفدار " مغز"ام...ولی لشکر دونفره ی ما نمیتونه "خود" رو از خر شیطون پیاده کنه...

برام دعا کنین بتونم "خود" رو قانع کنم با "مغز" راه بیاد و منم از سردرگمی دربیام...

سردرگمی خیلی بده...دوسش ندارم:(


+عکس این پست کار "خود" عه...هر چی "مغز" بهش گفت این عکس به مطلبت نمیاد گوش نکرد که نکرد:)

مهرآ :) ۴ نظر
یکی بود....هیچکس نبود..!
یه جهان خاکستری بود و یه دخترک ...
که همه آرزوش این بود که دنیاشو رنگی کنه...
دوست داشت دور خودش بچرخه...
و بخنده...
و زندگی کنه...
حالا این شما...و اینم وبلاگ دخترکی...
که شعرهاش انعکاس احساسشه...

+این نوشته ها مثل بچه های من میمونن! لطفا کپی نکنین حتی با ذکر منبع:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان