(153) همین ما...
وطن، همین من و توییم مامان، نه این چیزی که توی نقشهی جهاننمای روی دیوارمه...
وطن، اونیه که دستش به مرزهای چهار گوشهی ایران خورده و خودشو از همهجای این بوم میدونه...
وطن، اونیه که هر تیکهی قلبشو توی یه شهر این کشور جا گذاشته و جاهای خالی رو با خاک اون شهر پر کرده...
وطن، اونیه که با حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا زبون باز کرده و الان هر کلامش شبیه شعر و غزله...
وطن، اونیه که با فارس و ترک و لر و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و هر کسی از سی و چند فرهنگ این سرزمین لبخندی رد و بدل کرده...
وطن، درختهای میلیون سالهی هیرکانی بودند، مامان... ماهیهای هورالعظیم بودند... آرتمیاهای دریاچهی ارومیه بودند...
وطن، بلوطهای زاگرس و مرجانهای در حال سفیدمرگ شدن توی خلیجفارساند...
وطن، یه مکان نیست، بلکه همین آدمهای غمگیناند...
هر کجای دنیا هم باشیم، وطن همین قلب تیکهپارهی ماست که جون به جونش کنند، پرچم ایتالیا به نظرش کجه... هر چیزی با یکم زعفرون، براش خوشمزهتره... و هیچوقت هم به سینی چای دست رد نمیزنه...