(28)مظلومانه...

پرده اول:

بعد از چند روز دارم لینکامو چک میکنم...

مامان هم داره برام توضیح میده چطوری سوپ جو درست کنم!

بعد از هر جمله ایم که میگه سرمو میارم بالا و میگم:چی؟

دارم فکر میکنم چقدر امتحان دارم این هفته!


پرده دوم:

میرسم به پست"تعزیه"ی دلژین...

از مامان میپرسم:تعزیه با کدوم ز/ذ/ظ/ض؟!!!!

میگه: رِ زِ!

یادم میوفته که من تو پست آخرم تمام تعزیه هامو با زِ دال ذال نوشتم!!!

میگم:مامان چرا بهم نگفتی اشتباه نوشتمش؟!

میگه:پستای تو اونقد ریزن که من نصفشو حدس میزنم! از کجا بفهمم اشتباه نوشتی؟!


پرده آخر:

دارم این پستو مینویسم و فک میکنم چقد خواننده های وبلاگ من مظلومن!

اگه شما هم نمیتونین راحت بخونین بگین خب...آخه من که قرار نیست بخونمشون که!


+این سایز فونت چطوره؟! خوبه یا بزرگترش کنم؟!

++تعطیلات خیلی واسه من دیر گذشت! واسه شما چطور؟!

+++قیمه ی نذری امسالمونو خیلی دوست داشتم:)ولی خب قراره سال دیگه عدس پلوش کنیم مثل اینکه!!

مهرآ :) ۷ نظر ۰ لایک :)

(27)تولد خاص!

ماه میگرید و...

امسال خزان میگرید...

از غم رفتن عباس،حزان میگرید

...

                                (مهرآ.ن):دی

وقتی تولد آدم روز شهادت حضرت عباس باشه،

 خودش دلیلی بر خاص بودن تولده:)


دوست داشتم شب تولدم برم هیئت و رفتم...

اونجا بود که فهمیدم بزرگ شدم!حداقل بزرگتر از پارسال...

همیشه با وجود اینکه هیئت و نوحه و تعزیه و کلا محرمو دوست داشتم،

اما هیچوقت زار زار گریه کردن های بقیه رو درک نمیکردم...

مامان میگفت"بزرگ تر شی دلیلشو میفهمی"

و من امسال بعد از دیدن تعزیه قاسم،

و بعد از اینکه اشک تو چشام حلقه زد،

فهمیدم که به معنای واقعی"بزرگ شدم!"

خیلی سخته پذیرفتن این واقعیت!!!!


+امسال گفتم واسه هدیه ی تولدم شاسخین میخوام:دی

یه شاسخینه قهوه ایه 135 سانتی به اسم شکلات:))


++سارا شهرزاد نادی ها کلی با کادو هاشون سورپرایزم کردن:)کلی ها!!

البته مطمئن بودم تولدم یادشونه ولی انتظار کادو رو خیلی نداشتم:دی


+++تولد بهترین روزهههه!!!

مهرآ :) ۲ نظر ۰ لایک :)

(26)شانزدهمین! :)

فصل ها میگذرند

دیر یا زود

انتهایشان پاییز

ابتدایشان پاییز

 پاییز برای من

بهار است

وقتی که سبزه هایم

جوانه میزنند در خاک

تابستان است

وقتی که حرارتش

سیب میرساند باز

زمستان است

وقتی که ابرهایش

رخت میچلانند باز

پاییز، همه سال است انگار

و من...

هربار

هرسال

هر مهر

متولد میشوم در آن!


#شعر-از-بنده:)

مهرآ :) ۵ نظر ۱ لایک :)

(25)هر "زین"ای "سیتریزین" نیست!

از اونجا که تو خانواده ما کلا همه "آلرژی" دارن...

دیگه تو این موارد هر کدوممون یه پا استاد شدیم برای خودمون!

و پاییز هم که فصل آلرژی و حساسیته دیگه...

منم امروز صبح از وقتی که از خواب بیدار شدم مدام در حال عطسه و "ما یتعلق به" بودم...

مادر جانم که دیگه اعصابش داشت خورد میشد از این حرکاتِ"ما یتعلق به" من، بهم گفت:برو یه "سیتریزین" بخور!

بعد از تقریبا یکی دو ساعت،یهو یاد حرف مادر جان افتادم و رفتم که "سیتریزین"بخورم...

اما ازونجا که حافظه ی من و حافظه ی ماهی فرق زیادی با هم نداره،واضحه که اسم قرص یادم نمونده بود دیگه!

خلاصه من رفتم سر پلاستیک قرصا و گشتم و گشتم تا بالاخره یه ورق"هیدروکسی زین" پیدا کردم!

و خب به دلیل اون "زین" آخرش، گفتم قطعا همونیه که مادر جان گفته! و قرصو بلعیدم!

تازه واسه اثر بیشتر و بهتر، یدونه هم عصری خوردم!!!!!

بعد دقیقا نیم ساعت قبل مادر جان بهم گفت:"سیتریزین"خوردی بهتر شدی؟!

و بنده تازه فهمیدم چه کردم!


+مامان میگه بپا "زین"اسب نوش جان نکنی:دی


++خودش یه"سیتریزین" پیدا کرد داد دستم...چون اگه خودم میخواستم بگردم احتمالا "لیتریزین" میخوردم اینبار( اینم خوده مامان گفت البته! )

مهرآ :) ۵ نظر ۰ لایک :)

(24)عشق سبز!

من عاشقم...

عاشق کاکتوسای کوچولوم،که همیشه همین شکلی ان!

عاشق آلوئورام،که سرعت رشدش یه سانت تو هر ماهه!

عاشق پیچکام،که بلد نیستن دور چیزی پیچ و تاب بخورن!

عاشق بوته ی یاسم،که هنوز نمیتونه مثه آدم(!) گل بده!

عاشق نخلای ده سانتی ای که بابا ماه پیش کاشتشون!

عاشق اون بوته کدو تنبلی که هنوز حتی سبز هم نشده!

و همینطور هم...

عاشق پاندانوسم ام که داره بزرگ وبزرگ وبزرگتر میشه...

ولی من هنوزم وقت نکردم براش یه گلدون خاص و گنده بگیرم!


+عشق سبز هم عالمی داره برای خودش!:دی

مهرآ :) ۲ نظر ۰ لایک :)
یکی بود....هیچکس نبود..!
یه جهان خاکستری بود و یه دخترک ...
که همه آرزوش این بود که دنیاشو رنگی کنه...
دوست داشت دور خودش بچرخه...
و بخنده...
و زندگی کنه...
حالا این شما...و اینم وبلاگ دخترکی...
که شعرهاش انعکاس احساسشه...

+این نوشته ها مثل بچه های من میمونن! لطفا کپی نکنین حتی با ذکر منبع:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان